برسام جان  و برسین برسام جان و برسین ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 9 روز سن داره

دوقلوهای ما

3 روزگی و زردی گرفتن

صبح که بیدار شدم حس کردم برسین یه مقدار زرد شده به خاله ها  گفتم اونا هم  تایید کردن  و من همون موفع به حسین زنگ زدم گفتم حسین جون هم راننده رو فرستاد که بیاد دنبالمون که بریم بیمارستان توی این فاصله بچهها رو آماده کردم و با سیمین رفتیم خاله سعادت هم از شیراز رسیده بود و توی تاکسی بود  که بیاد خونه اما ما رفتیم بیمارستان خلاصه اورژانسی پذیرش کردن و از بچهها  آزمایش خون گرفتن رگه برسین پیدا نمیشد ومنم از گریه برسین گریه میکردم  هردوتون خیلی گریه کردین  و تا جواب آزمایش آماده شد منم با این حال بدم از این ور بیمارستان برو اونور بیمارستان بعد جوابو گرفتم  زردی برسین 14 و بر...
21 بهمن 1389

روز زایمان

١٥ بهمن 1389 امروز صبح خاله سارا و خاله سیمین اومدن که واسه زایمانم کنارم باشند بابایی صبح رفت فرودگاه دنبال خاله ها اصلا حالم خوب نبود و کلی کار داشتم چون ساعت 6 باید برم بیمارستان که بستری بشم واسه فردا صبح البته دکتر بهم گفت هرجوری راحتی میتونی فردا صبح زود بیای اما ولی اگر زودتر بیای بهتره واسه چک کردن قلب نینی برسین خلاصه همه کارهامو انجام دادم  از قبل هم ساک بیمارستانتونو  آماده کرده بودم ولی دوباره چک کردم که چیزی از قلم نیفتاده باشه نماز مغرب و خوندم و آماده شدم با بابایی راه افتادیم بسوی بیمارستان شرکت نفت همش توی راه حرف شماها رو میزدیم واسترس شدید بابایی  هم خیلی دل نگرونه  که فردا چی میشه وقتی ر...
16 بهمن 1389

تولد نینی دایی علی

امروز خبر دادن که نینی دایی علی اینا بدنیا اومده یه پسر خوشکل مثل باباش  هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا مامانی عمه شد ایشالاه که قدمش برای مامان وبابا خوب باشه اسمشم میخوان بزارن کوروش خیلی خوشحال شدم روزی خودم باشه  با این دوتا چزقلا که بسلامت فارق بشیم
15 بهمن 1389

شمارش معکوس

٩ بهمن 89 صبح همراه بابایی رفتیم بیمارستان صدای قلب نینیهارو شنیدم بعد پیش خانوم دکتر رفتم گفتتتتتتتتتتتتتتتتت  شنبه هفته دیگه یعنی 16 بهمن سزارینت میکنم واییییییییییییییییییییییی  فقط یک هفته دیگه  مونده که شماهارو ببینم                                         چهارشنبه 13 بهمن 89 . صبح با حسین جون رفتیم کارهای بستری رو انجام دادیم و با دکتر بیهوشی صحبت کردیم  ودوباره صدای قلبتون چک کردیم وکلییییییییییی ذوق کردم با  صدای قلب قشنگتون  و نوار قلب گرفتم چون کیسه آبداره هر لحظه کمتر  میشه و دکتر گفت هر روز باید صدای قلب نینیها رو چک کنید. خیلی دوست  دارم زودتر ببینمتون اما خیلی دلم  برای این روزها خیلی...
15 بهمن 1389

سونوی بیوفیزیکال

18دی 89 33 هفته و2 روز صبح بیدار شدم و با حسین جون رفتیم بیمارستان شرکت نفت اول ماما منو دید و وزن خودم و قلب نینیهارو چک کرد بعد رفتم پیش دکتر فریبا امیر دانشور گفت اول برو سونوی غربالگری اگر مشکلی نبود که آخر بهمن سزارین میکنم                                      21دی 89     مامان بابا حسین پیشمون بود بعد بهش خبر دادن پدرشون یعنی بابا بزرگ بابایی حالش خوب نیست و توی بیمارستان بستریه منم که امروز نوبت سونو دارم ساعت 2 از...
6 بهمن 1389

محرم 89

21 آذر 89 . 29 هفته و3 روز سلام نینییای مامانی امروز روز 6 محرمه و مامان جون هر سال نذری داره و از یک هفته قبل خرید میکنن که برای روز 7 محرم نذری آماده باشه . غذاشون  چلو خوروش قیمه و  روی برنج هم مرغ با کشمش منم چون امسال شما دوتا چزقلا تو شکم مامانی هستید نمیتونم کمکشون کنم دیشب که اصلا نتونستم بخوابم رفلاکس معده داشتم تا 4 صبح بیدار بودم تاره ساعت 7 صبح با حالت تهو بیدار شدم مامان جون اینا هم غذاشون آماده شده بود و شما هم ورزش صبحگاهیتون شروع شده البته قند عسل صبحها میاد خانوم خانوما عصرا                                                      24آذر89 امروزم روز تاسوعا بود و بازم مامان جون هر سال شله زرد نذ...
26 آذر 1389

خرید سرویس خواب نینییام و عکس

امروز قرار شد بابایی که از سر کار برمیگرده خونه بریم واستون سرویس خواب بگیرم چون من توی سایت آپادانا انتخاب کرده بودم و بابایی تشریف آوردن و با هم رفتیم سرویس خواب پسر قند عسل و داشت اما سرویس خوابی که برای عروسک خانوم انتخاب کرده بودم و نداشت هر چی به آقاهه میگفتم بابا من تو سایتتون دیدم  عکس یه بره روشه میگفت نداریم خلاصه منم اصرار که الان برین توی سایتتون میبینید آقاهه هم حرف مامانی رو قبول کرد و آقاهه شرمنده شد گفت از این مدلش یادم نبودددددددددددددد و برای گل خانوم هم انتخاب کردیم وچون اتاقتون یکی بود میخواستیم رنگ اتاقتونو زرد بزنیم واسه همین ویترینو رنگ تخت  گل خانوم برداشتم و کمدتونو رنگ...
20 آذر 1389

آزمایش قند

16آذر 89  اول محرم وای قراره امروز برم برای آزمایش گلوکز اما اینقد حالم بده که نمیدونم چطوری برم بابا حسین و بیدار کردم منو رسوند آزمایشگاه وخودش رفت سرکار اول آزمایش خون دادم و بد آزمایش ادرار اما چون اونجا شرایطش مناسب نبود وآزمایشگاه هم سر خیابونمون بود اومدم خونه آزمایش دادم دوباره برگشتم اما حالت تهو شدید ولم نمیکرد خانومه بهم گلوکز داد با آب قاطی کردم بهش گفتم من نمیتونم صبحها مایعات بخورم کلا حالم خیلی وخیمه و گلاب به روتون میارم بالا اما گفت باید بخوری وتحمل کنی و تا یکساعت هم نباید جابجا بشی منم ساعت 8 خوردم ربع ساعت نشده بود حالت بدی بهم دست داد وآوردم بالا و دوباره آزمایشو تکرار کرد منم با خودم خیلی کلنجار رفتم...
16 آذر 1389